#نهال_پارت_227


_فکر کردم تو هم مثه مامان میخوای منو بذاری و بری!

والا با اخم ساختگی گفت: من هیچوقت عزیز دلمو تنها نمیذارم و برم!

هستی خم شد و دست هایش را دور گردن والا حلقه کرد و گفت:ترسیدم از مامان آلا بپرسم! اخه همه عصبانی بودن همش منو دنیا رو می فرستادن تو اتاق.اصلا دوستشون ندارم اینجا همه دارن با هم دعوا میکنن!

والا لبخندی زد و گفت:میخوای بریم خونه؟

هستی سرش را به علامت مثبت تکان داد!

_بریم ویلا!اینجا نمیذارن آب بازی کنم!

والا گونه هستی را بوسید و گفت: عزیز دل بابایی دلم واست یه ذره شده بو!

هستی ابروهایش را بالا برد و گفت: حالا بگو چی برام اوردی؟

والا از جیبش آبنبات رنگی بیرون کشید و گفت: بفرمایید!

هستی با ذوق آبنبات را از دست والا گرفت و گفت: آخ جون!

و شروع کرد به باز کردن آن.

والا نگاهی به هستی کرد و گفت: این دفعه تنهایی با هم بر نمیگردیم خونه!

هستی با کنجکاوی به والا نگاه کرد.

_یه نفر دیگه هم قراره باهامون بیاد!

_کی؟

romangram.com | @romangram_com