#نهال_پارت_226
نهال همان طور که سرش را پایین انداخته بود با رضایت لبخند زد!
و مرضیه از اتاق خارج شد. خانوم بزرگ نیم نگاهی به نهال کرد و گفت: هر چقدر نظم اینجا رو به هم ریختی کافیه. بعد از این نمیخوام دردسر درست کنی حالا که کار خودتو کردی میری و بی سر و صدا می شینی زندگیتو میکنی
نهال با اخم گفت: منظورتون چیه که کار خودمو کردم؟
_خوب میدونی منظورم چیه! لازم هم نکرده حاضر جوابی کنی به اندازه کافی از دستت عصبانی هستم! هنوز کسی یادش نرفته چه رفتاری از خودت نشون دادی و بعدشم نصفه شب از خونه زدی بیرون!
و به آلاله نگاه کرد.
آلاله خودش ر ا جمع و جور کرد و کمی از نهال فاصله گرفت.
نهال سرش را با تاسف تکان داد. خوشحال بود که قرار است به زودی از دست آنها راحت شود!
از جایش بلند شد و گفت: اجازه میدین برم تو اتاقم؟
خانوم بزرگ بدون این که نگاهش کند سرش را تکان داد. نهال بی توجه به او به آلاله نگاه کرد و گفت: با اجازه!
آلاله لبخند زد و نهال به سمت در قدم برداشت.
***
والا هستی را به سالن غذا خوری برد تا کسی دورو برشان نباشد. هستی را روی یکی از صندلی ها نشان و جلوی پایش زانو زد.
هستی با کنجکاوی به والا خیره شده بود والا دستش های دخترش را میان دست هایش گرفت و گفت: دختر خوشگل من چطوره؟
هستی لبخندی زد و گفت:خوبه خوبم! فقط دلم برات تنگ شده بود چرا یهویی رفتی؟
_یه کاری واسم پیش اومد!
romangram.com | @romangram_com