#نهال_پارت_225
_جای شما خالی!
مرضیه خواست جواب بدهد که آلاله به مهربانی گفت: نهال جان ناهار خوردین؟
نهال با تعجب به او نگاه کرد. نمیتوانست به گوش هایش اعتماد کند! امکان نداشت درست شنیده باشد!"نهال جان"؟
آلاله که دید نهال همان طور به او خیره شده و حرفی نمیزند لبخندی زد و گفت:حتما خسته ای!
لب های نهال نا خود آگاه با تعجب از هم باز شد.
_بهتره بری بالا استراحت کنی دخترم!
نهال همان طور با تعجب گفت: چی؟
آلاله از جایش بلند شد و به سمت نهال رفت و کنارش نشست!نهال خودش را کمی جمع و جور کرد.
مرضیه با تعجب و حرص به آنها خیره شده بود حتی خانوم بزرگ هم تعجب کرده بود.
تقریبا همه به آنها خیره شده بودند.
آلاله میدانست چطور باید خودش را با شرایط وقف بدهد. نباید خودش را از تک و تا می انداخت.حالا که مجبور شده بود خواسته پسرش را بپذیرد به جای مخالفت های بی نتیجه باید فکر دیگری میکرد! نهال غریبه نبود که دستش بسته باشد. کاری هم که قبل از رفتن انجام داده بود نشان میداد قصد دشمنی ندارد.پس بهتر این بود که با او راه بیاید! او فهمیده بود که اردشیر برای نهال اهمیت خاصی قائل است. این به نفعش بود!اگر میتوانست نظر خانوم بزرگ را هم نسبت به نهال عوض کند. شرایط میتوانست حتی بهتر از ازدواج با یاسمین بشود
نهال لبخند تصنعی زد و به الاله نگاه کرد . نمیدانست باید بترسد یا خوشحال باشد. سلام گرگ بی طمع نبود همین نهال را نگران میکرد!
مرضیه سرش را تکان داد و گفت: آلاله جون مثله این که خیلی از عروس جدیدت راضی!
آلاله نیم نگاهی به مرضیه کرد خانوم بزرگ با تحکم گفت: مرضیه!
مرضیه اخم کرد و به ارامی از جایش بلند شد و گفت: با اجازتون من میرم استراحت کنم! شما هم به تازه عروستون برسید!
romangram.com | @romangram_com