#نهال_پارت_201
دست هایش را مشت کرد و گفت: میخواین بدونین با کمک رفتم بیرون؟ مطمئنم شاخ در میارین!
_نهال!
این اردشیر بود که دوباره اعتراض میکرد.
نهال همه آنها را تک تک از نظر گذراند و گفت: راستشو بخواین من اصلا فکر فرار کردن نبودم تقصیر اون بود یه جورایی منو به زور از خونه بیرون کشید!
خانوم بزرگ با تعجب گفت: این اراجیف چیه که داری میگی!
نهال به او خیره شد و گفت: اراجیف؟مطمئنا خیلی تعجب میکنین وقتی بفهمین هم دستم کیه! دست به سینه ایستاد و گفت: تو این دوره زمونه ادم به بچه خودشم نمیتونه اعتماد کنه!
_خفه شو نهال دهنتو ببند!
نهال به سمت اردشیر برگشت.
_چی شده؟ شما چرا ترسیدین؟
_دیگه داری از حد میگذرونی!
اینبار خانوم بزرگ جواب داد!
_بذار حرفشو بزنه ببینم چی میخواد بگه.
_نهال نگاهش را روی الاله ثابت کرد. میدانست تصمیم اشتباهی گرفته ولی انگار والا حق داشت. خنک شدن دلش ... دیدن عذاب کسانی که رو به رویش ایستاده بود به این می ارزید که زندگی اش را به خاطرش به آتش بکشد!هر چند به نظرش زندگی کردن با مرضیه و خانوم بزرگ و البته پدرش بیشتر برایش شبیه آتش جهنم بود!
_من با والا رفتم!دیشب هم با هم تهران بودیم! تو خونش!
_خدا مرگم بده!
romangram.com | @romangram_com