#نهال_پارت_200


نهال لبخندی زد و گفت: چه استقبال گرمی!

خانوم بزرگ غرید.

_اردشیر!

نهال به پدرش نگاه کرد و پوزخند زد . اردشیر خان در برابر مادر موش هم نبود!

_دیگه کسی نبود؟ عمو جان! خواهر عزیزم! برادر گلم! اونا کجان؟

_تو به چه حقی پاتو تو این خونه گذاشتی؟دختری که از خونش فرار میکنه همون بهتر که بره بمیره!

نگاه با بیتفاوتی به مرضیه نگاه کرد و به سمت انها قدم برداشت.

نگاهی به اردشیر کرد و گفت: خودمم به اومدن راغب نبودم متنهی بهم دستور داده شد برگردم!

صدای اردشیر بلند شد.

_بهتره دهنتو ببندی.بیا برو داخل تکلیفت همین امروز باید مشخص شه!

نهال به او خیره شد.یعنی حتی نمیخواست کسی بفهمد که با او تلفنی حرف زده؟

با اخم گفت: چرا نمیذارین حرفمو بزنم؟ اخرش که همه باید بدونن چطور فرار کردم!

اخم اردشیر پر رنگ تر شد.

نهال نگاهی به مرضیه و خانوم بزرگ کردو عصبانی بود. اگر میتوانست سر تک تکشان را از بدنشان جدا میکرد تا دلش خنک بشود!

صدای پا توجهش را جلب کرد با دیدن یاسمین که کنار مادرش قرار گرفت و از او پرسید که چه خبر است حالش خراب تر شد.

romangram.com | @romangram_com