#نهال_پارت_202
این حرف آلاله همزمان شد با بی حال شدنش در آغوش مرضیه!
همه با تعجب به او خیره شده بودند مرضیه محکم توی گوش خودش زد و گفت: بی ابرو!
بعد در حالی که آلاله را ارام کند گفت: آلاله جان؟
خانوم بزرگ با خشم به نهال خیره شده بود و اردشیر بهت زده.
نهال قدمی عقب رفت و گفت: اتفاقا الان هم با هم برگشتیم!
دستش را بالا برد و گفت: اگه چند دقیقه صبر کنین .
و به سمت در دوید !والا هنوز داخل ماشین نشسته بود. نهال با دیدنش لحظه ای از تصمیمش منصرف شد. خودش هم نمیدانست میخواهد با زندگی اش چه کند فقط میدانست دلش میخواهد دیگران هم مثل خودش عذاب بکشند!
ضربه ای به شیشه زد. والا چشم از گوشی موبایلش برداشت و به سمت شیشه برگشت. با دیدن نهال سریع شیشه را پایین کشید.
_چی شد؟
نهال صاف ایستاد.
والا ابروهایش را بلا برد. نهال چشم هایش را بست و با درماندگی گفت: درخواست ازدواجتونو قبول میکنم!
_چی؟
نهال نگاهش را به زمین دوخت.
_بیا رسما اعلامش کن!
همین که دیگر فعلش را جمع نبست والا را مجاب کرد که چیزی که شنیده درست بوده. سریع از ماشین پیاده شد.
romangram.com | @romangram_com