#نهال_پارت_188
پشت میز ایستاد و گفت: با اجازه!
لحظه ای مکس کرد اما نهال هیچ عکس العملی نشان نداد. بالاخره والا سر جایش نشست و شروع به خوردن غذا کرد.
چند دقیقه ای هر دو سکوت کرده بودند تا این که والا برای عوض شدن جو دهان باز کرد تا چیزی بگوید.
_ببین من....
نهال بدون این که سرش را بالا بیاورد در حالی که قاشقش را لابه لای برنج تکان میداد گفت: کی به بابام زنگ میزنین؟
والا دهانش را به ارامی بست.
نهال بالاخره سرش را بلند کرد و در حالی که با بی تفاوتی به والا خیره شده بود. گفت: گفتین زنگ میزنین!
والا این نگاه را دوست نداشت.برایش یاد اور خاطرات خوشی نبود. تمام آن لحظه هایی که نفس قهر میکرد, عصبی میشد, ازار میداد... این نگاه نگاه نفس بود.
قاشق را بیشتر در دستش فشرد و به سختی مسیر نگاهش را تغییر داد.
_همین الان!
خواست از جایش بلند شود که نهال در حالی که با تعجب نگاهش میکرد گفت: نه... صبر کنین!
والا با نگاهی پر از سوال به سمتش برگشت.
نهال که نیم خیز شده بود روی صندلی اش نشست و گفت: یعنی ... ناهارتونو نخوردین!
والا با بی حوصلگی نفس عمیقی کشید و گفت: نمیخورم!
و به سمت اتاقش رفت.
romangram.com | @romangram_com