#نهال_پارت_189
نهال هنوز گیج بود نمیفهمید دلیل عصبانیت والا چیست کسی که باید عصبانی میشد او بود نه والا!
نگاهی به غذاهای روی میز انداخت.
باز هم اشتباه کرده بود.
دست هایش را مشت کرد و زیر لب گفت:تا تو باشی از خودت ت زندی اگه باهاش راه بیام زودتر از شرش خلاص میشم نهال خانوم! بیا دیدی چطور حق به جانب شد واست!
به ارامی مشتی به سر خودش زد و گفت: بس که خنگ و دست و پا چلفتی ای! دختره ی بی اراده! مثه یه بچه 5 ساله میمونی که مامانش باید ازش مراقبت کنه!
با یاد اوری مادرش آه از نهالدش بلند شد.
_مامان! چرا رفتی؟ دارم دیوونه میشم!
چشمهایش را بست و قاشق و چنگالی که دستش بود را پایین گذاشت و به صندلی تکیه داد.
_دلم الان فقط تورو میخواد! اینجا هیچکس به داد من نمیرسه!
بغضش را با یک جرعه از نوشابه ای که کنار دستش بود به سختی قورت داد و به نقطه نا معلومی خیره شد.
والا گوشی موبایلش را برداشت و در اتاق را بست.
بعد از گرفتنش شماره اردشیر هنوز اولین زنگ نخورده بود که صدای اردشیر در گوشش پیچید!
_الو!
والا صدایش را صاف کرد و گفت: سلام خان دایی!
اردشیر در حالی که سعی داشت عصبانیتش را بروز ندهد شمرده شمرده گفت: دختر منو کجا بردی؟
romangram.com | @romangram_com