#نهال_پارت_187
اشک از چشمهایش سرایز شد. از خودش از والا از این که کسی را نداشت از این که مجبور بود اینجا بماند از پدرش از مرضیه از خانوم بزرگ از فرهنگ از همه متنفر بود....
_نهال!
نهال در حالی که سعی داشت بغض صدایش را پنهان کند گفت: برین خواهش میکنم!
_بیا یه چیزی بخور
_ممنون گرسنه نیستم!
والا نفس عمیقی کشید و با لحنی که سعی داشت اطمینان بخش باشد گفت: میخواستم بعد از ناهار به خان دایی زنگ بزنم!
نهال نگاهی به در انداخت.
او در خانه والا بود اگر میخواست بلایی سرش بیاورد به راحتی میتوانست این کار را انجام دهد. نگاهی به گوشی موبایلش کرد. اگر به اردشیر اطمینان داشت خودش با او تماس میگرفت .
والا تقه ای به در زد و گفت: من تو خواب و بیداری بودم اصلا نفهمیدم چی شد قرص خورده بودم واقعا...
هنوز حرفش تمام نشده بود که در باز شد.
صورت رنگ پریده نهال او را بیشتر از قبل پشیمان میکرد.
نهال بدون هیچ حرفی به سمت میز ناهار خوری رفت و یکی از غذا ها را به سمت خودش کشید.
والا با تعجب به نهال نگاه میکرد. اگر نفس بود ...
اخم هایش در هم رفت . اگر اینقدر این دو نفر را یکی نمیکرد این اتفاق نمی افتاد!
با قدم های اهسته به سمت میر رفت. نهال سرش پایین بود و داشت با غذایش بازی میکرد.
romangram.com | @romangram_com