#نهال_پارت_186


والا چشمهایش را چند بار باز و بسته کرد تا از دست این تصویر مات خلاص شود همین باعث شد که کم کم نفس محو شود و تصویر نهال دوباره جلوی چشمهایش نقش ببند.

لحظه ای متوجه رفتارش شد با شرمندگی نهال را رها کرد.

نهال که هنوز بهت زده بود با ترس به والا خیره شد.

والا که میدانست چه اشتباهی کرده و هیچ توضیح و توجیهی برای رفتارش نداشت. پشتش را به نهال کرد و وارد اتاق شد و در حالی که در را میبست گفت: من گرسنه نیستم خودت تنهایی بخور.

لحظه ای بعد صدای بسته شدن در لرزه ای به تن نهال انداخت. وقتی که در بسته را روبه رویش دید معطل نکرد.خیلی سریع خودش را داخل اتاق هستی انداخت و در را بست. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود.

والا با کلافگی داشت در اتاق قدم میزد.

کف دستش را چند بار محکم به پیشانی اش کوبید و گفت: گند زدی والا , گند زدی.

دستش را به کمرش زد و به در نگاه کرد. نباید این موضوع را کش میداد این نهال را از او دور میکرد و والا این را نمیخواست.

با قدم های بلند به سمت در رفت و در را باز کرد نگاهی به میز انداخت و گفت: نهال؟

صدایی نشنید به سمت حال رفت .وقتی اثری از نهال پیدا نکرد ترسید فکر کرد شاید از خانه رفته باشد اما به محض این که در بسته اتاق هستی را دید خیالش راحت شد.

به سمت اتاق رفت و دستگیره را فشرد وقتی دید در باز نمیشود مطمئن شد که نهال در اتاق است.

_نهال؟

نهال که کنار در نشسته بود با شنیدن صدای والا خودش را عقب کشید والا به ارامی در زد و گفت:ببین نهال من!

دستش را بالا گرفت نمیدانست چه باید بگوید دستش را در هوا مشت کرد و گفت: میدونم رفتارم عجیب بوده! ببین تو دچار سو تفاهم شدی اونجوری که تو فکر میکنی نیست برات توضیح میدم!

نهال با بغض گفت: خواهش میکنم برین!

romangram.com | @romangram_com