#نهال_پارت_185


همان موقع در باز شد. نهال با ترس عقب کشید و با نگرانی به والا که احتمال میداد حرفش را شنیده باشد نگاه کرد .ولی چشمهای غرق خواب والا و نگاه بی تفاوتش خیالش را راحت کرد.

_چیه؟

نهال آب دهانش را قور داد و گفت: ببخشید نمیدونستم خوابین!گفتین غذا رو اوردن خبرتون کنم!

والا که هنوز به خاطر اثر قرص ارامش بخشی که خورده بود گیج بود گفت: کی غذا اورده؟

نهال با دست اشاره ای به میز کرد و گفت: همین الان یه اقایی اومدن!

والا به میز نگاه کرد با دیدن ظرف های سفید یک بار مصرف روی میز انگار تازه متوجه حر نهال شده بود. نگاهی سر تا پای نهال کرد. از پشت چشمهایی که به خاطر خواب تار شده بودند نهال بیشتر شبیه نفس شده بود.

مغزش نمیتوانست تضاد بین این صدای نا اشنا و این هاله ای اشنا را تحلیل کند با بی حواسی پرسید.

_تو اینجا چی کار میکنی؟

نهال که از این سوال والا جا خورده بود دستپاچگی گفت: نمیدونستم خوابین و اگر نه بیدارتون نمیکردم!

والا ابروهایش را بالا برد و به نهال نگاه کرد . اصلا نمیدانست نفس رو به رویش درباره چه حرف میزند. اصلا چرا صدایش را عوض کرده بود؟

بازوی نهال را گرفت و به سمت خودش کشید مقاومت نهال بی نتیجه بود حرکت ناگهانی والا باعث شد نتواند خودش را کنترل کند و به جلو کشیده شد.

_سر ظهری چه وقت شوخی کردنه این چه صداییه از خودت در میاری؟

نهال با ترس به والا که به نظر میرسید حالت عادی ندارد نگاه کرد و گفت: خواهش میکنم دستمو ول کنید!یه دفعه چی شد؟

والا اخمی کرد و گفت: چرا باید دستتو ول کنم؟ ببینم چی باعث شده زنم اینقدر رسمی با من حرف بزنه؟ بازم کار اشتباهی کردم که ناراحت شدی؟

نهال بهت زده به والا خیره شد. با صدای لرزانی گفت:چی دارین میگین؟شما حالتون خوبه؟

romangram.com | @romangram_com