#نهال_پارت_184


بالاخره زنگ در به صدا در امد.نهال شالش را مرتب کرد و به سمت در رفت و آن را باز کرد.

_سلام خانوم غذاتونو اوردم!

نهال نگاهی به کیسه نایلونی سفیدی که دست آن پسر جوان بود کرد و گفت: میشه رسیدش رو بدین؟

پسر لبخندی زد و گفت: پولش تو نگهبانی پرداخت شده.

و آن ها را به سمت نهال گرفت. نهال آهانی گفت و غذاها را از دستش گرفت.

_ببخشید که دیر شد یه کم ترافیک بود. امیدوارم سرد نشده باشه.

_مشکلی نیست. ممنون!

_خواهش میکنم خانوم! روز خوش!

نهال سرش را خم کرد و گفت: به سلامت.

نهال غذاها را روی میز نهال خوری گذاشت و به سمت اتاق والا رفت. تقه ای به در زد وگفت: ببخشید!

وقتی دید صدایی نمی آید با صدای بلند تری در زد و گفت: آقای والا!

به نظرش اسمش به این شکل اصلا آهنگین نبود!

دوباره در زد.

_والا خان!

وقتی دید جوابی نمیگیرد. زیر لب گفت: حضرت والا خواب تشریف دارن لابد!

romangram.com | @romangram_com