#نهال_پارت_171


تا رسیدم به تهران هیچ کدام حرفی نزدند نهال در فکر پیدا کردن راه چاره ای برای این مشکل بزرگ بود و والا در فکر راهی برای بهتر کردن اوضاع به نفع خودش!

بعد از چند ساعت بالاخره والا مقابل ساختمان نو ساز بلندی توقف کرد.

_رسیدیم!

نهال از شیشه نگاهی به بیرون انداخت و با استرس گفت: خونتون اینجاست؟

والا به ساختمان اشاره کرد و گفت: طبقه دوم!

نهال نفس عمیقی کشید و به ساختمان خیره شد. والا که دید نهال قصد پیاده شدن ندارد دستش را دراز کرد تا پلاستیکی که محویاتش دست نخورده باقی مانده بود را از روی پای نهال بردارد. نهال از این حرکت ناگهانی ناخود اگاه خودش را عقب کشید. والا در حالی که یک تای ابرویش را بالا برده بود پلاستیک را برداشت و با بی تفاوتی گفت:پیاده شو!

با پیدا شدن والا نهال نفس عمیقی کشید و به والا که به سمت ورودی ساختمان میرفت نگاه کرد.

هنوز هم مطمئن نبود که باید دنبالش برود یا نه!

با چرخیدن والا به سمت نهال دیگر منتظر نماند و در را باز کرد.

والا لبخند محوی زد و منتظر شد تا نهال پیاده شود.

اولین باری که نفس را به خانه اش برده بود هر چقدر سعی کرده بود این ترس و خجالت را در چشمانش ببیند با این که میدانست برای چه آمده!

اخم هایش را در هم کشید بعد از چند سال حالا داستان نفس درباره تعرضی که در بچگی به او شده بود برایش غیر واقعی به نظر میرسید.

چشمهایش را بست. حتی اگر واقعی هم نبود والا علاقه ای به فهمیدن واقعیت نداشت.

برای قانع کردن عقلی که فریاد میزد عشق به نفس یک اشتباه محض است زیر لب گفت: والا اون مادر بچته نباید این فکرا رو دربارش بکنی!

و خودش بهتر از هر کسی میدانست که جایگاه نفس در قلبش چیزی فراتر از مادر دخترش بودن است!

romangram.com | @romangram_com