#نهال_پارت_170
_واسه من مهم نیست تو چه فکری کردی گفتم بگو چی شنیدی!
نهال برای غلبه به ترسش نفس عمیقی کشید در حالی که مظلومانه به چشمان والا خیره شده بود و گفت:باشه , میگم! اگه اروم سوالتونو می پرسیدین هم میگفتم!
والا با کلافگی نگاهش را از آن چشمهای عسلی رنگ معصوم گرفت و دسته ای از موهایش که روی پیشانی اش ریخته بود را بالا فرستاد و در حالی که سعی داشت خشمش را پنهان کند گفت: معذرت میخوام!
نهال نگاهش را از او گرفت و به جاده چشم دوخت!
والا انگشتان لرزان دستهایش را در هم فرو کرد و گفت:من با کنترل اعصابم یه کم مشکل دارم!معذرت میخوام. باشه؟
نهال گوشه لبش را گزید بدون این که والا این حرف را بزند هم میدانست که با اعصابش مشکل دارد.
والا که دیگر نمیتوانست سکوت نهال را تحمل کند گفت:نمیخوای حرفی بزنی؟
نهال زیر چشمی نگاهش کرد.از حالت والا به راحتی میشد تشخیص داد که اگر به سکوتش ادامه دهد اینبار با برخورد شدید تری مواجه میشود به همین خاطر سریع لب خشک شده اش را تر کرد و گفت:تو خونه حرف از ازدواج شما و یاسمین بود البته من وقتی اینا رو شنیدم شما رو نمیشناختم ولی با تعریفی که ازتون شنیدم وقتی که دیشب برای شام اومدین مطمئن شدم شمایین. اینی که دیدین یه دفعه ای پرسیدم به خاطر این بود که فکر میکردم شما از ماجرا خبر دارین اخه وقتی تو خونه حرف از ازدواج شد طوری داشتن نظر یاسمین رو می پرسیدن که انگار مسئله از طرف شما حل شده بود. رو همین حساب من فکر کردم شما منتظر ازدواجینو این سوالو.....
با فرود مشت والا روی فرمان حرف نهال باز هم ناتمام ماند!
والا زیر لب غرید: مامان....
نها درحالی که گردنش را به سمت والا میگرداند با دل خوری زیر لب زمزمه کرد: اگه شماها تکلیفتون با خودتون مشخص بود منم تو این مخمصه نمی افتادم!
والا رو کرد به نهال و گفت: چه ربطی به ما داره؟
نهال که انتظار نداشت والا حرفش را بشنود گوشه لبش را گزید و در حالی که دوباره سرش را به سمت شیشه می چرخاند خجالت زده گفت: هیچی!
والا سرش را ارام تکان داد و در حالی که ماشین را به حرکت در می آورد گفت: نشونشون میدم سر خود تصمیم گرفتن برای من چه عواقبی داره!
نهال ابروهایش را بالا داد و به والا نگاه کرد و جواب نگاه متعحبش ابروهای در هم کشیده شده والا بود.
romangram.com | @romangram_com