#نهال_پارت_172
_چیزی شده؟
صدای نهال والا را از فکر بیرون کشید.
والا سرش را بلند کرد و به نهال که نمیدانست کی به او رسیده نگاه کرد!
_نه بریم!
و دستش را به سمت در دراز کرد نهال قدمی به سمت جلو برداشت والا دکمه دزدگیر اتوموبیلش را فشار دادو پشت سر نهال به راه افتاد!
برای لحظه ای از کاری که میخواست انجام دهد پشیمان شد. چطور میخواست برای نفسش جایگزین پیدا کند؟
به در رسیده بودند. نهال به سمت والا چرخید و چشمهای عسلی رنگش دوباره معادلات والا را به هم ریخت!
این چشمها قطعا میتوانست چشمهای نفس بشود.
نهال که از نگاه خیره والا معذب شده بود سرش را پایین انداخت و گفت: من نمیدونم کجا باید برم بهتره شما جلو برین!
والا به سختی نگاهش را از نهال گرفت و دستش را به سمت در دراز کرد.
با باز شدن در والا با اجازه ای گفت و جلو تر از نهال وارد ساختمان شد!
نگهبان با دیدن والا از جایش بلند شد.
_سلام اقا!
والا سر تکان داد.
_سلام اقای کرمی!
romangram.com | @romangram_com