#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_85
دیگه از اون روز شده من به گوشیم وابسته شدم و دوسش دارم چون چند وقتی منو از کار و کاسبی انداخته بود لامصب نمیتونستم یه دسشویی برم از دست این گوشی تا میخواستم برم دسشویی گوشیمم با خودم میبردم اما باز مجبور میشدم گوشیو بزارم جایی حالا وارد جزعیات نشیم دوستان. من گوشیمو خیلی دوست دارم امشبم میبرمش تفریح و صفحشم درست میکنم. عقب افتادم خودتونید تا دیگه بهم نگید عقب افتاده، درضمن معلول ذهنی هم هستین حالا خود دانید والا تا کی من از دست شما رنج و سختی بکشم مردم بابا انقدر زندگیمو تایپ کردم و کسی نخوندش جز دونفر مگه از زندگیه من مهم تر هم داریم هان؟ اوی تویی که الان داری میخندی با توام اگه یه بار دیگه بخندی داستانو خرابش میکنم ها، اونوقت میشه غمگین و عاشقانه گفته باشم دیگه نمیخندونمتون والا. کدومتون برام یه آب اناری دادین تا خستگی در کنم و ادامه زندگیمو زر بزنم ها؟ خوب ندادین ولی خوب راهتون دوره و گناه دارین.
[نویسنده: مهراد خفه شو آبروی نداشته هردوتامونو به باد فنا دادی با این خل مغزیت]
بابا نویسنده جون مگه درست زر نمیزنم که میزنم دیگه چی میخوای؟
[نویسنده: الان دلم میخواد دستم بخوره تو دندونات و سی دندونت بیوفته پایین تا دیگه داستانمو خراب تر از اینش نکنی]
واو نویسنده رمان خشمگین میشود خشم بروسلی آه نه، خشم چوچانگ؟ اوم نه خشم آها اژدهای نویسندگی بیدار میشود یوهو!
[نویسنده: ول کن بریم بقیه داستان تا از دهن نیوفتاده خخ]
ای بروی چشم شما سیس و دل و کلیه بخواه کیه که بده؟
خلاصه بگم از جام پاشدم گوشیمم تو جیبم کردم لباسامم عوض کردم تخت رو هم درست کردم خیلی کج و کوله شده بود نه که عینه آدمیزاد خواب میشم دیگه اینجوری میشه.
وقتی همه کارامو کردم و یه دوش عطر گرفتم و لباسام عین آدمیزاد پوشیدم و سروسامون گرفتم. بعد که گوشیو برداشتم از اتاق زدم بیرون، پول با خودم داشتم و این خیلی عالی بود چون هم میتونستم برگه برای طراحی چهره بخرم و هم میتونستم صفحه گوشیمو درست کنم. دوست داشتم امشب که میرم بیرون یکم کرم ریزی کنم عه فقط یه کم.
در اتاق سهیل رو خیلی آروم باز کردم و همین که رفتم تو اتاق تخت خالیش توجهمو جلب کرد، اَکه هی این خیلی از منم عصرخیز تره!
خیلی پکر خواستم از اتاق بیام بیرون اما با صدای آب توی حمام از رفتن منصرف شدم برگشتم رفتم سمت حمام و پشت در ایستادم. صدای شرشر آب زیادی به گوش میخورد، در باز بود اما باز باز نبود فقط نیم وا بود. انگار سهیل خان از حمام رفتن ترس داشتن که در رو نبسته بودن!
آروم خم شدم از لای در نگاهی به داخل حمام انداختم که متوجه شدم حمامش پرده داره و من نمیتونم سهیلو آنالیز کنم آخجون صابون! صابون رو برداشتم و شیر آبی که بهم نزدیک بود کمی ریختم روش و دستامو با صابون مالیدم تا دستم پر کف شد انقدر با صابون روی زمین کشیدم که حس کنم سهیل بمیره اگر پاشو بزاره اینجا فک کنم بچه مردم ناقص العقل بشه بشورم؟ اگه سهیل پاشو بزاره به فنا میره ها!
[کرم درون: نمیخواد بزار ناکار شه یکم بخندیم]
romangram.com | @romangram_com