#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_83
[وجی: خواهش من که کاری نکردم]
اگه کاری نکردی پس گمشو تا بقیه زندگیمو ادامه بدم.
[وجی: فقط بخاطر گل روی خوانندگان عزیز خداحافظ]
آخیش اینم رفت، حالا باید برم بقیه وسایلا رو بردارم، سر کیفم رو باز کردم و مداد رنگی مدادb6 کجاست؟ ای بابا چرا هرجی میگردم نیست؟!
نکنه جا گذاشتمش؟
بیشتر توی کیف رو دنبال برگه هایی که گذاشته بودم بیارم با خودم گشتم اما چیزی پیدا نکردم، خدا ازت نگذره متین که نزاشتی یه آب خوش از گلوم بره پایین، خونه متین جا گذاشتمش اهه ای خدا مونده همین الان یادم بیاد نقاشی کشیدن!
خدا خدا میکردم که بتونم توی این خونه در اندشت و یا به قول مامانم خونه گرازها (مادر گرامی به جنگل میگه خونه گرازها چون هم بزرگه و گراز شاید توش زندگی کنه، اگه نفهمیدین منم توی نفهمیدن شریک قرار بدین چون خودمم نفهمیدم چی زر زدم!) از اتاق بیرون اومدم و از پله ها رفتم پایین حالا دنبال چی بگردم؟ برگه برای نقاشی کشیدن؛ از کجا بیارم؟
[وجی بی اعصاب: از تو فرق سر ننت جان من انقدر فکرای خول مشنگی نکن بزار بخوابم دو دیقه!]
وا مگه وجدانم خواب میشه؟ جلل الجالب و الباب
[وجی: یه بار دیگه فکر کنی میزنمت]
چشم تو جون بخواه کیه که بده.
بیخیال فکر کردن، گشتم تمام خونه رو اما پیدا نکردم. خواستم از کنار تابلوی بزرگی که عکس آقاصالح روش خودنمایی میکرد رد بشم که حس کردم چیزی افتاد و صدای خرش خرش داد!
با تعجب خودمو به تابلو نزدیک کردم و پایینشو نگاه کردم که دیدم از اون برگه های سفید مخصوص طراحی هست، یعنی بگم اونقدری که از دیدن این برگه خوشحال شدم از دیدن رائیکا خوشحال نشده بودم والا باید یه تفاوتی بین آدم و طراحی باشه یا نه!
romangram.com | @romangram_com