#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_82
-ای که بیمار بشم تو بشی طبیبم.
رائیکا هم ادامشو گفت:
-منو تیمار کنی و بشی حبیبم.
بیخیال نگاه کردن به هم شدیم و شروع به حرف زدن کردیم و در اخر ازش درخواست عکس کردم که همون موقع برام فرستاد منم براش فرستادم، بعد گوشیو قطع کردم و به عکسش خیره شدم، موهای باز و لخت و قشنگش توی باد هوا توی همون باغ تاریک به رقص در اومده بودن و به سمت بالا حرکت میکردند، پروانه هایی دور موهاشو گرفته بودن خیلی قشنگ لبخندی روی ل*ب*ا*ش بود و دوست نداشت لبخند روی ل*ب*ا*ش رو از من دریغ کنه.
دوسش داشتم و به هیچ عنوان نمیخواستم ازم ناراحت بشه هیچوقت هیچوقته هیچوقت. کی بشه که برم خواستگاریش با پدرم و مادرم، اونم جواب مثبت بده و بریم سر خونه زندگیمون و بچه دار بشیم ۱۲ تا بچه دختر و پسر، بعد بچه هامون بچه بیارن بشن نوه هامون بعد نویره بیاد بعد نتیجه بعد
[وجی: فکر کنم میخوای تا ده قرن دیگه زنده باشی که اینجوری از نویره و نتیجه ات زر میزنی!]
وجی جان لطفا ادبتو رعایت کن یادت باشه گفتن بچه هرچقدر پیش پدرومادر عزیز باشه ادب از اون عزیزتره جانم.
[وجی: به به جملات فلسفی میشنوم حتما اینم از دوری رائیکاست که اینجوری شدی در ضمن ننت بچه ست من که سن خر نوح رو دارم]
وجی جان تو لطف داری خودتم خری عزیزم.
[دو کلام خواستم باهات زر بزنم نزاشتی دیگه خرابش کردی بعد به خودم فحش میدم روانی شدم از دستت مهراد]
عه واقعا و وجی روان پریش؟
[وجی: طبق معمول با صحبت کردن مهراد و من به جایی نمیرسیم بریم بقیه داستان زندگی پیچ در پیچ مهراد]
اوه مرسی وجی جان که اعلام حضور توی زندگیم میکنی.
romangram.com | @romangram_com