#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_58


-بدرود ای دوست عزیز.

و ازم دور شد هنوز تو بهت کارش بودم، اون به من شماره داد!

[وجی: مهراد انقدر ندید بدید بازی در نیار دختره فکر می‌کنه معلول ذهنی هستی]

-وجی جان ممنون که گفتی دمت جیز

[د بیا بچه کلا از دست رفت!]

بیخیال وجدان عزیزم شدم و کارت رو گذاشتم تو جیبم وسایلام اونقدر زیاد نبودن که بزارمشون خونه کسی فقط یه ساک بود مثل سرباز ها همین! والا چیز دیگه ای نداشتم! باید اول می‌رفتم و یه شماره تلفن واسه خودم می‌گرفتم.

رفتم تا شماره تلفن بگیرم چون خیلی ضروری بود مخصوصا الان!

"چهارساعت بعد"

خسته و کوفته شماره تلفنم رو که گذاشتم تو گوشیم و به راهم ادامه دادم؛ خدا رو شکر انگلیسیم فوله فول بود و هیچ جای نگرانی نبود، به هزار زحمت و آه و ناله خونه دوست بابا رو پیدا کردم، اولش فکر کردم اشتباهی اومدم و یا برام آشناعه اما وقتی زنگ در رو زدم مطمئن شدم خونه خودشونه؛ به آسمون نگاه کردم هوا ابری بود و سیاه مثل شب.

[وجی: درسته خنگی دیگه نه در این حد اوسکول جان الان شبه و اون ابرهای سیاه هم به دلیل شب بودن سیاهن و همچنین بارانی بودنشون ]

وای خدا توی این چهارساعت که راه رفتم و ولگردی کردم زیادی خسته شدم، فقط دوبار خون دماغ شدم که اونم برطرف شد بعد از شستن دماغم به طرز فجیعی که همه هم زل زده بودن

در با صدای تیکی باز شد؛ رفتم داخل حیاط بزرگی که همه جاش سرامیک کرده بود و سنگ فرش شده و خوشگل بود و سمت راست یه باغچه خیلی کوچیک البته چون حیاطشون بزرگ بود فکر می‌کردی باغچه هم کوچیکه. این راه طولانی رو طی کردم تا رسیدم به در خونشون. ایستادم و زنگ رو فشردم که در توسط مردی قدکوتاه و تپل باز شد! البته زیادم قدش کوتاه نبود به گفته مامانم من زیادی دراز بودم بقیه رو کوچیک می‌دیدم!

به فارسی گفت:

romangram.com | @romangram_com