#_نبض_احساس_پارت_209
چمدونا آماده بودن وهمه باهم راهي فرودگاه شديم.
******
"نازنين"
بعدازخداحافظي باباباوبقيه سوارهواپيماشديم ورفتيم به سوي ترکيه.کناراميرهمه چي برام قشنگ بود.احساس ميکردم خوشبخت ترين آدم روي زمينم.لبخندش اميد،دستاش گرمي،آغوشش آرامش وتپش قلبش بهم زندگي ميداد.من اين خوشبختي رودرکناراميرداشتم.اميري که باهمه وجودم دوستش داشتم وهمه زندگيم بود.وقتي ميديدم خيلياباحسرت به اميرنگاه ميکنن من باغروربهشون نگاه ميکردم چون اميرمال من بوداون آرزوي هرکسيه ولي الان فقط وفقط مال منه.اين عشق ذره ذره تووجودمون ريشه زدوروزبه روزبزرگ وبزرگترميشدواميدواربوديم تايه روزميوه هم بده.من قدراين زندگي روميدونم چون راحت به دستش نيوردم شايدتاوان اين عشق کم بوده وهنوزم بايدتاوان دادولي حاضرم بخاطراميرواين عشق جونمم بدم....
******
"امير"
ازهواپيماپياده شديم.يادقديماافتادم.روزي که فهميدم اون بيماري روگرفتم واومديم اينجا.توهمين کشورباعشقم آشناشدم.توهمين کشورعشقموشناختم.توي فرودگاه پنداروديدم ولي بهارکنارش نبود.
پندار:به به عروس ودامادگل خوش اومدين
همديگروبغل کرديم.
_چطوري پسر؟
پندار:عالي...
پنداردستشوبه طرف نازنين درازکردوباهم دست دادن.
romangram.com | @romangram_com