#_نبض_احساس_پارت_210
پندار:چطوري زن داداش؟
نازنين:خوبم مرسي
_پ بهارکو؟
پندار:خونه منتظرتونه.نميتونست بياد.
_اتفاقي افتاده؟
پندارخنديدوگفت:نه باباچه اتفاقي؟حالابريم ميفهمي.
سوارماشين پندارشديم ورفتيم سمت خونش.واردخونه که شديم بهاروديدم که داشت آروم به سمتمون ميومد. من ونازنين ازتعجب بهم نگاه کرديم.بهارخنديدوگفت:سلام چراقيافه هاتون اينجوريه؟
پندار:خانومم مثه اينکه تابه حال زن باردارنديدن.
پنداروبهارباهم خنديدن.نازنين زودترازمن ازبهت بيرون اومدورفت سمت بهاروهمديگروبغل کردن.
نازنين:وروجک باردارميشي وخبرنميدي؟!
پندارازشونم زدتابه خودم بيام.رفتم طرف بهاروباهمه وجودم بغلش کردم چقددلم واسش تنگ شده بود.
romangram.com | @romangram_com