#_نبض_احساس_پارت_165

اميررفت سمت سپهروگفت:بامن بيا.

باهم رفتن توي اتاق ودروبستن.

دوسه روزي بودکه توي شمال بوديم.تواين چندروزکاري کرديم تاحسابي بهمون خوش بگذره همه روزابرامون خوب بودبه جزروزي که سايه داشت غرق ميشد.حال سايه خيلي خوب شده بودوازسپهرهم تشکرکردبخاطرنجات جونش.بعدازاون اتفاق سپهرواميرخيلي باهم صميمي شدن نميدونم دليلش چي بودولي سپهرپسرخيلي خوبي بودوروزبه روزاين بيشترمعلوم ميشدخجالتي بودومعذب براي همين هرکاري ميکرديم تااحساس راحتي کنه.هرجاميرفت سپهرم باخودش ميبرد.نميدونم توي اون اتاق چي بهم گفتن که باعث صميميتشون شدازاميرم که پرسيدم گفت ازدوستاي قديمي بوديم که حالاهموپيداکرديم.روزامون باکاراي مختلف ميگذشت.ازبازي هاي مختلف گرفته تافيلم ديدن وگردش دربيرون.توي خونه هم که بوديم بيکارنمينشستيم.اميرسعي ميکردکه زيادبارايان روبرونشه همه باهم خوب بوديم وميگفتيم وميخنديديم.روزپنجم بودکه توي شمال بوديم.هوانسبت به روزاي ديگه خيلي خوب وخنک تربود.داشتيم دسته جمعي پانتوميم بازي ميکرديم.پسرايه دسته دختراهم يه دسته هرگروهي باخت شام برعهده ي اون گروه بود.بازي رومابرديم وقرارشدکه پسراشام درست کنن.خيلي جالب ميشدديدن آشپز ي پسرا.

امير"

بازي روباختيم وقرارشدشام رومادرست کنيم.يه برنامه عالي واسه شب چيدم که نگو.خانمارفته بودن بيرون پياده روي.واسه شب کلي گوشت ومرغ گرفتيم ميخواسيم کباب درست کنيم.توي حياط روچراغوني کرديم تاتاريک نباشه يه ميزبزرگ وباصندلي به تعدادتوي حياط گذاشتيم.بساط منقلم که اماده کرديم.اونورتريني درست کناردريايه جاي بزرگ براي آتيش درست کردم ميخواستم بعدشام همه دورش جمع شيم وسيب زميني آتيشي بخوريم.

سپهر:اميرکارچراغاتموم شد.

_باشه داداش کارمنم تموم شده الان ميام.

باسپهرچندروزپيش اشناشدم.روزي که سايه ميخواست غرق شه وسپهرنجاتش داد.اونشب ازش خواستم که پيشمون بمونه وفردابره ولي اصرارداشت که همون شب بره.يه غمي توچشماش بوداينوحس ميکردم.بردمش توي اتاق تاباهم حرف بزنيم.

_سپهرچيه؟ازماخوشت نيومد؟

سپهر:نه اقااميراصلاهمچين چيزي نيس.

_اولاآقااميرنه وامير دوماپس چي؟

سپهر:راستش...

romangram.com | @romangram_com