#_نبض_احساس_پارت_166


_سپهرمنونگاه کن.

سپهرسرشوآوردبالاوتوچشمام نگاه کرد.

_اگه بامامشکل داري وازمون خوشت نيومده خودم همين الان ميبرمت خونتون ولي اگه...

نزاشت ادامه بدم وگفت:خونه؟کدوم خونه؟خونه اي که طلبکاراي بابام چندروزپيش ازم گرفتن؟

5سالم بودکه خواهرم به دنيانيومده مرد.مادرم ديگه نميتونست بچه دارشه.چقدگريه ميکردچقدغصه ميخورد.

يه روزشنيدم که بابام به مامانم گفت ماهنوزيه بچه داريم يه پسري که همه زندگيمونه پسري که توبايدبراش مادري کني پسري که ازديدن حال مادرش ناراحته و...

بااين حرفاي پدرم مادرم به زندگيش برگشت.بهترين روزاروداشتم.بزرگ وبزرگترميشدم.وضعمونم خوب بود.17سالم بودويه پسردبيرستاني.يه روزکه ازمدرسپ ميرفتم خونه يه دختري روديدم که بايکي ازدوستاش داشت ميرفت خونه.تااون موقع هيچ دختري به اندازه اون نظرم روجلب نکرده بود.دختري خوشگل وشيطون اولش فک کردم يه حس بچگونس ولي روزبه روزکه ميگذشت ميفهميدم بيشتردوسش دارم هرروزصبح دم درخونشوپ منتظرميموندم تابيادبيرون وتادم مدرسشون دنبالش ميرفتم وظهرهم ازمدرسه اولين نفرميومدم بيرون تادوباره ببينمش نزاشتم اين احساس به درسم لطمه بزنه اون تک دختريه خانواده بودپس منم بايدواسه خودم کسي ميشدم تابتونم برم خواستگاريش.وقتي دانشگاه قبول شدم بابام برام ماشين خريدويه جشن بزرگ برام گرفت.اون سه چهارسالي ازم کوچيکتربودوبايد صبر ميکردم تااونم کنکورش روبده.روزهام بايواشکي ديدنش ميگذشت.به مناسبت هاي مختلف براش هديه ميگرفتم وپيش خودم نگه ميداشتم به اميداينکه يه روزبهش بدم 18سالش که شدباباش بردش خارج.اون روزي که ميخواست بره منم توي فرودگاه بودم وازدورنگاش ميکردم واشک ميريختم.تودلم دعاميکردم که اين رفتنش هميشگي نباشه ودوباره بتونم ببينمش.دوسه سالي ازرفتنش ميگذشت که يکي سربابام کلاه گذاشت وهمه داراييشوباخودش برد.طلبکاراريختن وهرچي داشتيم ونداشتيم روباخودشون بردن.مجبورشديم خونمون روهم بفروشيم ورفتيم شمال خونه پدري پدرم که دست نخورده مونده بود.هيچي پول نداشتيم.بابام معتادشده بود.وقتي موادبهش نميرسيدمنوومامانم روکتک ميزد نميتونستم حرفي بهش بزنم چون بابام بود.هم من هم مامانم براي تامين موادبابام کارميکرديم.يه شب مامانم وقتي خوابيدديگه بيدارنشدوماروتنهاگذاشت.ديگه زندگي برام بي معني بود.رفتم پيش دوستاي قديميم تاازشون کمک بخوام ولي همشون يه جوري ردم کردن همشون تاپول داشتم رفيقم بودن.پول نداشته باشي هيچکسي تحويلت نميگيره.وقتي ازتهران برگشتم ديدم بابامم ازنئشگي زياديه گوشه افتاده مرده.اون روزتاميتونستم زارزدم.اين همه بدبختي يهوازکجاپيداشده بود؟نفرين کي پشت سرمون بود؟بابام بخاطرتامين موادش کلي ازاين واون قرض گرفته بودتامردهمه اومدن سراغ پولشون منم خونه پدربزرگم روفروختم وبدي هاشودادم.باپولي هم که مونده بودتوي مسافرخونه يه اتاق واسه خودم گرفتم.پولم ته کشيده بودواسه همين نرفتم ديگه اونجا.شناسنامه ووسايلم هم همونجامونده.رفتم دنبال کارولي تاپول نداشته باشي هيچکي تحويلت نميگيره چه برسه به اينکه بخوان بهت کاربدن.شباموتوي پارک واين وراون ورميگذروندم.امروزم داشتم توي ساحل قدم ميزدم که صداي کمک خواستن يه خانمو شنيدم دويدم سمت صداديدم خانومي کنارساحل دادميزنه وکمک ميخوادفهميدم که يکي غرق شده رفتم توي آب.دختره رواززيرآب آوردم بالا.وقتي ديدمش قلبم براي يه لحظه ايستاد.به چشام اعتمادنداشتم چندباربازوبستش کردم ولي واقعاخودش بود.همون دختري که سالهاپيش عشقش توي دلم جوونه زدوکم کم رشدکردتااينکه تبديل به درختي شدکه باهيچ تبري قطع نميشه.دختري که سالهامنتظربرگشتنش بودم والان توي بغلم بود.نزديک بودبراي هميشه ازدستش بدم ولس خدااونوبهم بخشيد.سايه همون دختري که اون بالاخوابيده عشق منه...همه زندگيه منه وخودش يابهتره بگم هيچ کس نميدونه جزاين دل بي کس من...اره داداش اينه زندگيه من...حالابازم ميخواي بمونم؟!ميخواي منوبرسوني خونمون؟!

_اره هنوزم ميخوام بموني.بابت اتفاقاتي که واست افتاده متاسفم ميدونم هرچي بگم آرومت نميکنه گذشته گذشته والان وآيندت مهمه.توبايدروپات وايسي وبازندگي بجنگي وحقتوازش پس بگيري.

سپهر:براي چي؟بخاطرکي؟!بخاطر خانواده اي که ندارم يادختري که منونميخواد حتي نميدونه دوسش دارم؟

_بخاطرخودت...اول ازهمه بايدبخاطرخودت بجنگي.

سپهر:هه بخاطرخودم...خودم؟!من کيم اصلا؟!


romangram.com | @romangram_com