#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_430
- نگران چی؟
میثم عمدا طعنه زد:
- می خواستم مطمئن بشم صحیح و سالم میاد و می ره!
روزبه پوفی کشید و با دلخوري آشکاري به سمت اتاق خواب رفت؛ البته بیشتر فرار کرد تا بساط مشروبش را جمع کند که دید، بله!
مهرانا بساطش را روي میز توالت چیده!
با خودش غرولند کرد:
- حالا فکر می کنه من دیشب تا خرتلاقم خوردم و الان بدمستم. شاید هم خودش زنگ زده به بابا! به ما رو باش، بابامون طرف اونه. اونم
که دیگه طرف من نیست.
قلبش فشرده شد، گرچه می خواست برود توي راهرو تا بفهمد پچ پچ آن دو سر چیست، اما چشمش به ساك مهرانا افتاد و اول ترتیب
غیب کردن ساك را داد.
میثم گفت:
- همه چی رو مادرت بهم گفته؛ نمی دونم تصمیمت چیه! حتی نمی دونم چی بهت بگم! اما تا حد زیادي حق با توئه و من به انتخابت احترام
می ذارم! فقط دوست دارم عاقلانه تصمیم بگیري، روزبه پسرخوبیه!
romangram.com | @romangram_com