#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_429
مهرانا در آستانه ي در ایستاد.
- باباي تو؟!
روزبه ناخواسته طعنه زد:
- بله! می شناسیش که؟
مهرانا پشت چشمی نازك کرد و روزبه در را گشود و همزمان با صداي بلند گفت:
- شلوارت رو بپوش!
و زیر لب گفت:
- حالا فکر می کنن اینجا چه خبر بوده!
و چنان آه سوزناکی کشید که مهرانا هم شنید.
میثم با چهره اي که نمی شد فهمید خوشحال است یا ناراحت، با روزبه رو به رو شد. در عوض سلام و احوالپرسی گرمی با مهرانا کرد،
زیارت قبول گفت و اظهار دلتنگی کرد. مهرانا تعارفش کرد داخل شود، اما نپذیرفت.
- چطوري بابا؟ خوبی عزیزم؟ مامانت گفت اینجایی نگران شدم!
روزبه با چشمان حیرت زده پدرش را نگاه کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com