#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_428
را از لباس هایش پر می کرد، اما ...
همان مانتوي سرمه اي تنگی را که اولین بار بعد از عقدشان خریده بودند را تنش کرده بود. پاهایش برهنه بود و بدجوري براي روزبه
سوسو می زد!
مهرانا بی آنکه به طرفش بچرخد، گفت:
- تحمل کثیفی رو ندارم، اما این آخرین باریه که اینجا رو تمیز می کردم! وقتی کارم تموم شد یادم افتاد دیگه اینجا زندگی نمی کنم.
روزبه جلو رفت؛ می خواست در آغوشش بگیرد اما جرات نداشت، می خواست حرف بزند اما لال شده بود! عاقبت مهرانا کنجکاو شد و به
طرفش چرخید.
روزبه هول و دستپاچه با لکنت پرسید:
- ای ... این ... اینا چیه؟
- نمی بینی؟! لباسامه!
صداي زنگ آیفون هر دویشان را از جا پراند. روزبه از اتاق خارج شد و به آیفون خیره شد. مهرانا از همان جا پرسید:
- مامانمه؟
- نه، باباي منه!
romangram.com | @romangram_com