#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_427
فریده را می رسید!
ساعت یازده صبح روز جمعه هجده اردیبهشت ماه بود. تقریبا پانزده روز از آن اتفاق ساده ي توي حمام می گذشت. مهرانا آن روز صبح بی
تاب و بی قرار بود؛ به قول نسیرن ددرهایش را رفته بود و حالا دلش هوس یار و دیار کرده بود. به خانه رفت تا روزبه را غافلگیر کند، اما
خودش غافلگیر شد.
خانه بازار شام بود؛ از آشپزخانه گرفته تا ته راهروهاي منتهی به اتاق. رخت و لباس و خاك و کثیفی چشم را می آزرد. روزبه که دیشب تا
سه صبح بیدار بود و با خوردن نوشیدنی سعی کرده بود حداقل یک آخر هفته ي بی فکر و خیال را سپري کند و مست خواب توي تخت
افتاده بود. مهرانا کمی به صورتش نگاه کرد و بعد با احتیاط از اتاق بیرون آمد و مشغول شد. سه بار توي ماشین لباس ریخت. از آشپزخانه
تا دستشویی را شست و روفت.
ساعت دو و نیم بود که بالاخره روزبه از خواب برخاست. گیج و خواب آلود به دستشویی رفت. مهرانا سریع خودش را به اتاق خواب
رساند. روزبه این قدر گیج بود که اصلا متوجه ي تمیزي خانه نشد. یکراست به آشپزخانه رفت تا کمی آب بخورد. برخلاف آنچه مهرانا
تصور کرده بود، دیشب فقط یکی دو تا گیلاس زده بود و چون دیر وقت بود، زود خوابش برد. حوصله ي هیچ کس و هیچ کاري را نداشت!
.« مستی ام درد منو دیگه دوا نمی کنه » به قول هایده
از داخل یخچال یک قوطی رانی آناناس در آورد و سر کشید که از گوشه ي چشم سالن را نگاه کرد و ناگهان به سرفه افتاد. چقدر خانه
تمیز بود! اصلا همه جا تمیز بود. اتوماتیک وار به اتاق خواب رفت و مهرانا را آنجا یافت. پشتش به روزبه بود توي ساکی که روي تخت بود
romangram.com | @romangram_com