#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_426

خیلی ترسو بود!

لبخندي زد و با خوشحالی دسته گل را برداشت و توي آغوشش گرفت؛ یکی یکی رزهاي قرمزش را ناز کرد و بویید.

براي دق دادن روزبه فردا که نه، یک هفته اي در خانه ي مادرش ماند؛ آن هم بی هیچ خبر یا زنگی! از آنجا که می دانست روزبه چقدر

حساس است و همیشه دلش می خواهد همه جا او را همراهی کند، پس توي این یک هفته دلی از عزا در آورد و هر جا که توانست با

مادرش رفت. پارك، سینما، فروشگاه، نمایشگاه، رستوران، قرار با دوستان قدیمی و دیدار آشنایان و فامیل!

گرچه دلش بی تاب روزبه بود، اما حس می کرد خیلی هم از او دور نیست. حس می کرد روزبه مثل سایه تعقیبش می کند و از این اندیشه

خرسند بود. روزبه را باید دق می داد!

از آن سو روزبه توي بی خبري و سکوتی تلخ به سر می برد. مهرانا را می دید که هر روز سرحال تر و شادتر همراه مادرش به گردش و

تفریح می رود، اما او هر روز تکیده تر و ناامیدتر از قبل می شد. جدا باورش شده بود که مهرانا او را نمی خواهد!

صورتی که همیشه اصلاح کرده بود، حالا با ته ریشی نامنظم، ژولیده و شلخته به نظر می رسید. سر کار هم حواس درست و حسابی نداشت.

از آنجا که میثم می دانست این ها فقط براي تنبیه روزبه است و چون حق را به مهرانا می داد، این تنبیه را حق روزبه می دانست. اما فریده

گرچه روزبه را ندیده بود و فقط تلفنی با او در تماس بود، اما در هر فرصتی نیش و کنایه اي به نسرین می زد و باعث شرمندگی او می شد.

منتهی این بار می خواست دل به دل دخترش بدهد، چرا که خوب می دانست سرانجام خوشی در انتظار دختر و دامادش است و بعدا حساب


romangram.com | @romangram_com