#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_431

مهرانا با لحن طنزآلودي گفت:

- اینو شما نمی گید اینو عملکردش می گه!

و با نگاه پرسش آمیزي به پدرشوهرش که هاج و واج نگاهش می کرد، خیره شد و باعث شد او قهقهه بزند.

- این حرف رو من توي اون رستوران لب ساحل گفته بودم! عزیزم خوشحالم که حافظت برگشته! پس خودت گفتنی هارو می دونی، فقط

اگه به توافق رسیدین یه خبر به ما بده که قراره شب همه دور هم باشیم. می دونی که شش روزي از تولدت گذشته عزیزم و ما شش روز

بعدش می خوایم غافلگیرت کنیم.

مهرانا هم خندید. روزبه که از پچ پچ و خنده هاي آن دو به ستوه آمده بود، گفت:

- بابا اگه مزاحمم برم؟!

میثم بی اعتنا به روزبه گفت:

- مهرانا عزیزم می خواي صبر کنم برسونمت!

روزبه عصبانی شد و با غیظ از کنارشان گذشت و به آشپزخانه رفت.

- نه ممنون، دارم وسایلم رو جمع می کنم.

و چشمکی به میثم زد.


romangram.com | @romangram_com