#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_97

نفسی از سر آسودگی كشيدم و گفتم من: ممنون دكتر، خيلی لطف كردين. دكتر: خواهش می كنم، ايشالا يه هفته اي خوب ميشه.

رو كرد به نفس گفت

دكتر: من بهتون تبريك ميگم، شما همسر فوق العاده اي دارين.

نفس نگاهشو به من دوخت و گفت نفس: ميدونم....

بعد از كار هاي ترخيص، دوباره نفسو بغل كردمو بردمش توي ماشين.

نشوندمش روي صندلی وگفتم من: بهتري؟

نفس: هنوزم درد داره...

من: بريم خونه دارو هاتو بخوري دردشم آروم ميشه.

ماشينو روشن كردمو توي سكوت تا خونه روندم، بعد از پارك كردن ماشين توي حياط، بازم بغلش كردم و بردمش توي اتاقش...

نفسو روي تخت گذاشتم و فوري رفتم بيرون تا براش يه ليوان آب بيارم.....

و البته توي صورتم چند مشت آب سرد بپاشم تا حالتم عادي بشه!!!!...

برگشتم توي اتاقو دارو هاشو دادم بهش ،بعد از خوردن داروهاي مسكنش گفتم من: اگه كاري نداري من برم؟ دراز كشيد و گفت

نفس: از اولم كاري نداشتم....



چپ چپی نگاهش كردم كه گفت نفس: كار نداشتم ديگه، خودت اومدي.... بی توجه بهش رفتم سمت در اتاق كه صدام زد...

نفس: آرمان....

فكر كردم ميخواد تشكر كنه، برگشتم سمتشو گفتم من: بله؟

نفس: ميگم يه وقت فكر نكنی به هواي افتادن تو استخر و درد پاي من هی دنبال بهونه اي كه بغلم كنی خرمو نميفهمم قصدتو...

خيلی بهم برخورد، اين جواب كمك هاي من بهش نبود...


romangram.com | @romangram_com