#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_84

و بعد از اون همه با خنده موافقتشونو اعلام كردن...

و اعلام موافقت نفس، يعنی در افتادن با آرمان.....

انقدر عصبی شدم كه خون خونمو ميخورد، انگار اون اصلا من و حرفامو جدي نگرفته بود و قصد لجبازي با منو داشت...

نفس نميدونست داره با دم شير بازي ميكنه....

بايد حرفايی كه بهش زده بودمو عملی می كردم تا بفهمه لجبازي كردن با من چه عواقبی داره...

با اينكه سويی شرت من تنش بود بازم لباساي خيسش به تنش چسبيده بود و اندامشو به نمايش گذاشته بود...

بدون توجه به حرف من روسريشو درآوره بود و مشغول بافتنشون بود....

با خودم عهد كردم هرطوري شده حالشو بگيرم، حالا اين وسط به من چه ربطی داشت كه انقدر حرص ميخوردم، خودمم نميدونم!!!!....

از اين بهتر نميشد كه نفس توي تيم مقابل من باشه و رقيب به حساب بياد....

بر خلاف هميشه كه پست دروازه بانيو بخاطر علاقم انتخاب می كردم، ترجيح دادم مهاجم باشم، اينطوري بهتر ميتونستم حالشو جا بيارم....

پوزخندي كه در جواب اخمم زد، جري ترم كرد....

بازي شروع شد....

هنوز پنج دقيقه از بازي نگذشته بود كه نفس پا به توپ نزديكم شد، تمام عصبانيت و غيض و دلخوري كه ازش داشتمو جمع كردم توي پام و با يه دهم توانم تكل رفتم روي پاش....

درسته يه دهم توان من بود، اما دردش براي يه دختر ظريف طاقت فرسا بود!!!!....

افتاد زمين و همينطور كه از درد به خودش ميپيچيد اطرافش شلوغ شد....

بچه ها رو كنار زدم و با عصبانيت گفتم من: بريد كناااارررر.....

خداروشكر لحنم مثل هميشه انقدر جدي بود كه كسی روي حرفم حرفی نزنه...

با فرياد من همه ازمون دور شدن، اما با اين حال حتما صدامونو ميشنيدن....

اخم كردم و گفتم من: خوبی؟


romangram.com | @romangram_com