#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_83

من: به قران نفس اگه سرت نكنی موهاتو از ته ميتراشم....

نفس: به تو چه آخه....

همينطور كه گره روسريشو سفت می كردم گفتم

من: چشاي هيزشون دراومد انقدر نگاه كردن ،ميشينی اينجا تا لباسات خشك نشده از جات تكون نميخوري.

ببينم بلند شدي يا موهات معلومه ميدونم با تو...

نفس: روانی...

من: با من دهن به دهن نكن كه بد ميبينی، حواست باشه كه حواسم بهت هست، مواظب خودت باش كه هر لحظه براي تراشيده شدن موهاتو شكستن پاهات آمادگی دارم...

لحنم انقدر جدي بود كه بيچاره ترسيد و ديگه چيزي نگفت، منم رفتم پيش بقيه ولی فكرم پيش نفس بود...

پيش بدن خيس و نرمش...

پيش موهاي بلند لخت شلاقی و زاغش...

فكرم پيش حرفايی بود كه بهش زدم....

فكر اينو ميكردم كه اصلا چه ربطی به من داشت كه موهاش و لباساش معلوم نباشن؟؟ يا به من چه ربطی داره كه چشاي هيز پسرا روش قفل شده؟؟؟ چرا گفتم از جاش تكون نخوره؟؟؟ چرا، چرا، چرا...؟؟؟؟!!!!

اينا هيچكدوم به من ربطی نداشتن، ولی من دلم ميخواست نفس جوري باشه كه من ميخوام...

دلم نميخواست كسی نگاهش كنه، دلم نميخواست حتی يه لاخ از موهاشو كسی ببينه...!!!!

فكرم پيش نفس بود و ذهنم دنبال يه دليل واسه كارام...

كلافه و عصبی ميشدم وقتی ميديدم دليلی نداره و من بيخودي خودمو قاطی كردم...

با صداي فربد به خودم اومدم

فربد: خب خدارو شكر كه خطر رفع شد، حالا كيا با فوتبال موافقن؟

اول از همه نفس گفت نفس :من


romangram.com | @romangram_com