#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_85

نفس در حالی كه پاشو گرفته بود با عصبانيت و بغضی كه توي صداش بود گفت نفس: آره خوبم!!!....

كوري نميبينی پام شكست؟

احمق روانی...

بد جوري عصبی شدم، اون اولين كسی بود كه به خودش اجازه داده بود با من اينطوري صحبت كنه...

صورتمو نزديك گوشش بردمو از زير دندونام غريدم...

من: صداتو واسه من نذار روي سرت دختره ي پر رو، خفه شو ببينم....

احمق روانی تويی كه با من در ميوفتی....

مگه نگفتم با من لجبازي نكن؟

نگفتم بشين يه گوشه تا لباسات خشك نشده از جات جم نخور؟ نگفتم اگه تكون بخوري ميدونم با تو؟؟؟

برو خداروشكر كن دلم بحالت سوخت و آروم زدم!!!!...

خداروشكر كن جلو جمع چيزي بهت نگفتم....

الانم تا وقتی برميگرديم خونه ميشينی يه گوشه جلو چشم من پيدات نميشه كه بد ميبينی....

سعی كن هيچ وقت كاري نكنی تا مجبور بشم تمام زورمو نشونت بدم فهميدي؟؟ حالام اگه فكرميكنی شكسته بريم بيمارستان....

با نفرت نگاهم كرد و گفت

نفس: در حال مرگم باشم از تو كمك نميخوام.....

شونه بالا انداختمو گفتم من: به درك....

از بغلش بلند شدم رو به آرام گفتم

من: آرام، با دخترا كمك كنين ببرينش داخل....

آرام با نگرانی گفت


romangram.com | @romangram_com