#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_189
من: حموم رفتنت چی بود ديگه تو اين موقعيت، واجب بود؟ ميمردي نري؟ بدون فكر كردن گفت
نفس: بله واجب بود بايد ميرفتم، می خواستم نماز بخونم...!!!
مثل اينكه تازه فهميد چی گفته، قرمز شد و سرشو انداخت پايين.
بيچاره ديدم اين چند روز بی حاله و زود ناراحت ميشه و حال و حوصله نداره، نگو بدبخت درد و مرض داشته...!!!
براي اينكه بحثو عوض كنم و جوو از اون حالت سنگين خارج كنم اخمامو كشيدم توي همو گفتم
من: يعنی يه تار مو روي زمين باشه پات بخوره بهش افتادي، من آرزو به دلم موند تو يه روز به به جايی نخوري...
همش بايد حواسم باشه كاريت نشه ديگه تو حمومم نميتونی از خودت مراقبت كنی بايد بيام مواظبت باشم؟؟؟؟
ايول به اين بحث عوض كردنم يعنی بدتر شد كه بهتر نشد نفس: نخير لازم نيست مواظبم باشی خودم ميتونم مواظب باشم.
من: مو ندم تو اين هيجده سال چطوري زنده موندي؟؟؟!!!
چه بی خيالين شما، پاشين آماده شين نميرسين ها.
نفس تو كه تو وي آي پی بليط گرفتی ديگه نگرانی نداره.
من: گرفته باشم نميخواي از اولش برسی؟ عمه من بود خودشو كشت بريم كنسرت بريم كنسرت...
آرام: خب بابا حاضر ميشيم الآن.
اول آرام رفت و پشت سرشم نفس، تقريبا يه نيم ساعتی طول كشيد تا اومدن...
منم فقط حرص خوردم چون خودم آماده بودم و كلافه شده بودم و گرنه به كنسرت كه ميرسيديم....!!!
آرام مانتو كوتاه كالباسيشو با شلوار و شال سفيد پوشيده بود و يه آرايش صورتی داشت.
مثل هميشه جلف و اعصاب خورد كن ولی ميدونستم گير دادنم فايده نداره.
توي اين چند روز زورم به نفس رسيده بود ولی به آرام نه...
romangram.com | @romangram_com