#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_188

نفس آخ، هيچی پام سر خورد افتادم.

من: چيزيت نشد؟

نفس: نه فقط يخورده درد گرفت.

من: انقدر كه حواس پرتی دختر، بدو دير شد به كنسرت نميرسيما.

نفس: اومدم.

پوفی كردم و رفتم توي اتاق، يه لباس سفيد پوشيدم با جليقه و شلوار خاكستري و ساس بند مشكی.

مثل هميشه خوب بودم....

براي خودم يه كافی ميكس درست كردم و نشستم و با بيسكوييت مشغول خوردنش شدم.

اين شكم منم هر وقت كه بيكارم طلب خوراكی داره ازم...

آرام از اتاقش بيرون اومد، جين مشكی و تاپ سفيد پوشيده بود و موهاشو بالاي سرش بسته بود.

آرام: اي شكموي تنها خور، خب واسه منم درست ميكردي.

من: خوبت نيست چاق ميشی، دختر بايد مانكن باشه.

آرام: هستم ديگه...

پوزخند زدم و گفتم من: مانكن نديدي...

توي دلم گفتم اگه تو مانكنی پس نفس من چيه؟ مانكناي خارجی بايد جلوش لنگ بندازن.....

در حموم باز شد و نفس اومد بيرون، يه شلوار لی لوله تفنگی چسب پوشيده بود با يه لباس آستين بلند سبز و زرد، يه كلاه حوله اي حموم سفيدم سرش بود.

اومد رو به روي من نشست و همينطور كه پاشو می مالوند گفت

نفس: آخ دستو پام خيلی دردگرفت، همونی كه قبلا ضرب ديده بود دوباره پيچيد.

خنديدم و گفتم


romangram.com | @romangram_com