#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_184
كلی خوشحال بودم هم از اينكه باعث شدم خواهر و برادرخيلی زود آشتی كردنن و هم اينكه ميخواييم بريم كيش...
همزمان با در اتاق من در اتاق آرمانم باز شد، چه تفاهمی اونم صورتی پوشيده بود.
لبخند روي لبشو خيلی زود با اخم و البته بی تفاوتی هميشگيش عوض كرد.
در اتاق آرامو زد
آرمان: آرام چيكار ميكنی بدو ديگه.
آرامم همونجا درو بازكرد و اومد.
مانتو و شلوارمشكی پوشيده بود و شال و كيف و كفش و آرايشش زرشكی و آلبالويی بود كه سنشو خيلی زياد كرده بود...
در مقابل من آرايشش خيلی غليظ بود ولی دركمال تعجب آرمان هيچی بهش نگفت، عوضش به من آروم گفت
آرمان: لباسات و آرايشت خيلی جلف و زنندس!!!...
و من بهت زده فقط نگاهش كردم...
*فصل بيست و هشتم*
چمدونامو تحويل داديم و سوار شديم و روي صندليامون نشستيم، اعصابم از همين اول كاري خورد بود...
نود درصد پسراي جوون نگاهشون روي نفس ميموند، با اينكه از آرام خيلی كمتر آرايش داره و لباسش كمتر تو چشمه ولی انقدر خوشگله كه هركی ميبينش محوش ميشه..
من وسط بودم و آرام و نفس اينور و اونورم، بهشون توپيدم البته منظورم نفس بود فقط...
من: اون وامونده هاتونو بكشين جلو.
آرام غر زد
آرام: واااي باز آرمان رگ غيرتش زد بالا سگ شد، تورو خدا گير نده.
romangram.com | @romangram_com