#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_179

فكركردم مامان و باباشون مردن زبونم لال كه اينجوري داد و هوار راه انداختن، البته دور از جونشون...

اومدم برم بيرون كه با ياد آوري شرتك و نيم تنه كوتاهی كه تنم بود پشيمون شدم و ترجيح دادم سرمو بچسبونم به در تا از موضوع با خبر بشم و بفهمم دعوا سر چيه...

به زبون عاميانه فضولی كنم و سر از كارشون در بيارم....

صداي عصبی آرمانو شنيدم كه سر آرام داد ميزد...

آرمان: بيخود اينجا عرعر نكن كه محاله بزارم همچين غلطی بكنی.

آرام: به تو چه خب؟ مامان و بابا اجازه دادن حالا تو شدي وكيل وصی من؟ مگه ميخوام چيكار كنم؟

آرمان: مامان و بابا اجازه دادن كه دادن من نميزارم، به اونام گفتم مگه از رونعش من ردشی بري.

آرام: منم دلم ميخواد برم مثه بقيه هم سن و سالام آزادي داشته باشم، منم به تفريح و شادي احتياج دارم، هميشه بايد از تو اجازه بگيرم توام هيچ وقت اجازه نميدي، نه تولد نه عروسی نه مهمونی نه اردو ،ميخواي اصلا دانشگام شركت نكنم ديگه؟

آرمان: اون ديگه ميل خودته، بعدم نديد بديد كه نيستی، تا حالا كم كيش رفتی؟

اگه كم رفتی همين الآن وسايلتو جمع كن خودم ميبرمت، ولی امكان نداره بزارم با چند تا دختر جوون مجرد بري.

آرام: اي بابا، با تو برم چيكار كنم ؟

آرمان: با اونا ميخواي چه گهی بخوري كه با من نميتونی؟؟؟!!!

آرام: من ميخوام با دوستام باشم بفهم...

آرمان: غلط ميكنی من نميزارم بفهم، حالام تا آزادياي معموليت ازت گرفته نشده از جلو چشماي من گمشو برو كه به خدا اعصاب ندارم ميزنم لهت می كنم...

آرام: تو نميتونی آزاديمو ازم بگيري، من ميرم تا بفهمی هيچ غلطی نميتونی بكنی...

صداي يه كشيده محكم شنيدم و بعدم صداي عصبانی آرمانو...

آرمان: تا بيشتر از اين نخوردي از جلو چشمام بررررووووو.

فرزاد خان بلاخره خودشو قاطی كرد!!!...

فرزاد: بس كنين ديگه چه خبرتونه؟ آرام مگه بهت نگفتم هرچی داداشت بگه؟ آرمان: آرمان ميگه نميشه بري ينی حق نداري بري فهميدي؟ حالام زود برو تو اتاقت.


romangram.com | @romangram_com