#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_180

بعدم صداي كوبيده شدن درو شنيدم و خونه به ثانيه نكشيد كه فرو رفت توي يه سكوت عميق...

به آرام حسوديم شد، منم اگه يه داداش مثل آرمان داشتم ديگه چی كم داشتم؟

با فكر اينكه شايد بتونم آرامو آروم كنم رفتم سمت كمد تا لباسامو عوض كنم، هرچند كه ميدونستم دخترا توي اين موقعيتا دوست دارن تنها باشن ولی خب بازم رفتم...

هنوز توي خونه جلوي آرمان و فرزادخان پوشيده راه ميرفتم.

يه شلوار سفيد با بلوز آستين بلند كه خطاي سفيد داشت پوشيدم و موهامو با كليپس مشكی بالاي سرم جمع كردم و يه صندل سفيد پوشيدم.

در اتاق آرامو آروم زدم كه بعد از چند دقيقه صداي گرفته همراه بافين فينش اومد آرام: بله؟

من: منم آرام ميتونم بيام تو؟ آرام: بيا.

درو باز كردم و رفتم كنارش روي تخت نشستم.

من: چتونه شما دوتا خونه رو گذاشتين روي سرتون؟ آرام اومد توي بغلم و دوباره زد زير گريه.

من: چته ديوونه چيشده كه اينجوري گريه ميكنی؟ آرام: يعنی تو نميدونی؟

من: نه بابا خواب بودم از جيغ جيغاي شما از خواب پريدم.

آرام: با بچه ها قرار گذاشتيم بريم كيش، مامان و بابا رو راضی كردم يهو نميدونم اين نره غول از كجا پيداش شد كه الا و بلا نميشه و نميزارم بري.

كار هميششه از سال اولی كه درس ميخوندم همش برنامه همين بوده هميشه همه ي دوستام ميرن اينور اونور بعد من يه تولد يا مهمونی ساده ام نميتونم برم ديگه شدم انگشت نماي همه كه آرام هيج جا نمياد اه....

خودمو غمگين گرفتم و گفتم من: خوشبحالت.



آرام با تعجب گفت

آرام: چرا واسه اينكه آرمان نميزاره نفس بكشم؟ با دوستام برم گردش و تفريح؟ ايندفه واقعا بغض گلومو گرفت و چشام هواي گريه كرد، با صداي لرزون گفتم

من: نه واسه اينكه داداش داري يه داداش غيرتی كه پشتته و حواسش بهت هست نگرانته، نگران اينكه نكنه بلايی سرت بياد و اتفاقی برات بيوفته.

از دوست داشتن زيادشه كه نميزاره بري.


romangram.com | @romangram_com