#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_178

آتنا: ديوونه كل دارايی ما، مال بچه ها مونه فقط من آرزو دارم داماديتو بچه هاتو ببينم...

من: ميبينی ايشالا مامان قشنگم.

آتنا: سر پيري آرزو به دلم نزار ديگه.

من: عهههههه مامان تو به اين جوونی، چشم قول ميدم زود داماد بشم زودم بچه بيارم، ولی بايد موقعيتش پيش بياد يكی پيدا بشه كه دوستش داشته باشم.

مطمئن باش اگه پيدا بشه به ثانيه نميكشه عقدش می كنم!!!...

آتنا: بيخووووود، چه غلطا به ثانيه نكشيده عقدش می كنم بايد كلی تدارك ببينم.

من: چشم هر چی شما بگی.

آتنا لپمو بوسيد و گفت

آتنا: از ته دلم آرزو ميكنم خوشبخت بشين هم تو و آرام هم نفس كه حالا اندازه شما دوسش دارم.

من: ايشالا.

آتنا: خب من برم بخوابم شبت بخير پسر خوشگلم.

من: شب توام بخير...



*فصل بيست و هفتم*



با صداي جيغ و داد از خواب ظهرم پريدم، بدنم به شدت ميلرزيد و عرق تمام وجودمو گرفته بود.

هم بخاطر كابوس لعنتی احسان كه هر دقيقه باهامه و فكرشم تنهام نميزاره و تمام فكرم اينه كه با اين ايراد بزرگ عاقبتم چی ميشه و حالا هم بخاطر صداي جيغ و دادايی كه متعلق به آرمان و آرام بود...

از آرمان هيچ كاري دور از انتظار نبود و اخلاقش همينجوري بود ولی از آرام بعيد بود اين صداها....

سابقه نداشت صداش از يه حدي بلند تر بشه و هميشه آروم و با ناز حرف ميزد، ولی حالا صداي جيغ جيغاش تا شيش تا خونه اونطرف ترهم ميرفت و خونه رو گذاشت بودن روي سرشون اين خواهر و برادر...


romangram.com | @romangram_com