#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_168

دختره سن مامان منو داره هنوز مجرده...!!!

خنديد و اومد شروع كنه كه گوشيم زنگ خورد، از خونه بود با نگرانی گفتم من: بايد جواب بدم.

بهار بفرمايين.

من: الو؟

اشرف خانوم: الو آقا آرمان...

من: بله اشرف خانوم چيزي شده؟

اشرف خانوم: آقا اين نفس لب به هيچی نميزنه، عاصيم كرده ديگه سه ساعته دارم التماسش می كنم...

با عصبانيت گفتم

من: بيخودكرده، گوشيو بده بهش ببينم.

اشرف خانوم: باشه خدافظ، گوشی دستتون.

صداي ضعيف و گرفته ي نفس قلبمو خراش داد نفس: آرمااااان...

اول می خواستم طوري صحبت كنم كه بهار چيزي نفهمه ولی با خودم فكر كردم منكه اونو نميخوام دليلی نداره خودمو اذيت كنم.

نا گفته نماند كه لحن خاص نفس خيلی توي صحبت كردنم تاثير داشت براي اولين دفعه داشتم باهاش اينجوري صحبت ميكردم من: جونه آرمان...؟

بينيشو بالا كشيد و با بغض گفت

نفس: اشرف خانوم اذيتم ميكنه، بزور ميخواد چيزي بريزه تو حلقم....

جدي اما مهربون گفتم

من گوش كن، اينجا كه نيومدي چون حالت بد بود، منم بخاطر تو كلی دير رسيدم و سرزنش شدم....!!!

حالام اگه بيام خونه اشرف خانوم بگه به حرفش نكرديو سوپ و داروهاتو نخوردي ميدونم و تو فهميدي يا نه؟؟ با التماس گفت

نفس: آرمان حالم خوب نيست بخدا...


romangram.com | @romangram_com