#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_167
خاله: به به چرا زحمت كشيدي خودت گلی آرمان جان ممنون، بيا تو خاله..
من: قابل نداره.
با تعارفاشون اول از اونا رفتم داخل پذيرايی با ست مشكی طلاييشون...
مامان و بابا و آرام به احترامم بلند شدن...چی ميگی...؟؟؟ انقدر كه مامان اخم داشت ميترسيدم نگاش كنم.
خلاصه كه يه ربعی نشستم و كلی پذيرايی كردن من فقط يه چاي خوردم.
عمو به ظرف خالی از ميوه و شيرينيم اشاره كرد و گفت عمو: آرمان جان چرا چيزي بر نداشتی؟ به استكان چاييم اشاره كردم و گفتم من: ممنون عمو جان صرف شد.
بابا رو به عمو سعيد گفت
فرزاد: سعيد جان اگه ايراد نداره بچه برن باهم صحبت كنن دير وقته...
عمو آره حتما، بهار جان آرمان خانو همراهی كن، ماهم تا شما بياين وسايل شامو آماده ميكنيم.
اول بهار بلند شد و بعد من، رفتيم توي تراس خونشون كه تا حالا نرفته بودم.
تقريبا بزرگ بود، ميز و دوتا صندلی طرح چوب درختی داشت و روش پر از وسايل پذيرايی، يه چند تا گلدون قشنگ طبيعيم بود...
و يه باربيكيو كه جون ميداد واسه جيگر سيخ كشيدن!!!...
سريع روي يكی از صندلی ها نشستم وگفتم من: ببخشيد خيلی خستم.
بهار با لبخند نشست و گفت بهار: نه راحت باشين آقا آرمان.
خيلی جدي گفتم
من: خب سريع شروع كنيم كه من گشنمم هست حسابی...
بی توجه به لبخند بهار گفتم من: شما شروع ميكنين يا من؟ بهار: اول بزرگترا...
با لحن خاصی گفتم
من: اون يه ماه كه چيزي نيست....
romangram.com | @romangram_com