#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_166
دارم ميرم اشرف خانوم، ببين حال نفس خوب نيست دكتر اومد آمپول و سرم زد داروهاشم توي اتاقشه، واسش سوپ درست كن با داروهاش بده بخوره اگه تونستی پاشويشم بكن خب؟
من باز زنگ ميزنم حالشو ميپرسم خبري شد زنگ بزن.
اشرف خانوم: باشه مادر خاطرت جمع تو برو، منم الان ميرم پيش نفس.
من: مرسی خداحافظ اشرف خانوم: خدا به همراهت.
سوار ماشين شدمو به سرعت راه افتادم، خدارو شكر مسير طولانی نبود و ساعت نه و نيم رسيدم...
تموم فكرم پيش نفس بود و نگرانش بودم
زنگ زدم و رفتم داخل، يه خونه قشنگ و بزرگ آپارتمانی داشتن وارد آسانسور شدم و دكمه هفتو فشار دادم و خيلی زود رسيدم. در آسانسور توي خونشون باز شد و عمو سعيد و خاله شبنم و بهار منتظرم بودن.
عمو يه شلوار مردونه مشكی و پيراهن سفيد پوشيده بود، خاله شبنمم با كت و شلوار سفيد و روسري سفيدش ست شوهرش شده بود.
و آخر از همه بهار...
مثل هميشه جلف و سبك....
قدش تا سرشونه هام ميرسيد، چشماي عسلی و بينی عملی داشت كه در مقابل دماغ عمل نشده نفس خيلی زشت بود...
لباي قلوه اي و گونه هاي پروتز شده كلا، همش عمل بود...
موهاي رنگ شدش تا سر شونه هاش بود و سشوار كشيده بود، يه دامن كوتاه مشكی با تاپ كوتاه قرمز پوشده بود و صندل قرمز و لاك همون رنگ...
خيلی با شخصيت و شيك و با وقار از آسانسور پياده شدم و گلو دست عمو سعيد دادم...!!!!
من: سلام شرمنده من ديركردم كاراي شركت تا الان طول كشيد...!!!
عمو دستمو فشرد و با لبخند گفت
عمو: نه آرمان جان اين چه حرفيه؟ بفرمايين.
خاله راهو برام باز كرد و گفت
romangram.com | @romangram_com