#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_165
من: خدا نكنه مامان گلم، سعی می كنم زود بيام.
مامان بدون خدافظی قطع كرد، ميدونستم توپش حسابی پره و بعدا به حسابم ميرسه...
بهزاد: تو تا وقتی آماده شو شادوماد، من سرعتشو زياد كردم.
من: باشه ممنون.
بهزاد: اگه خودت ميتونی درش بياري من برم؟ امشب شيفتمه...
: آره ميتونم برو.
بهزاد: دارو هاشو به موقه بدي.
من: حتما.
بهزاد: ايشالا خوب ميشه زود، فعلا كاري نداري؟ من: نه ممنون لطف كردي ايشالا جبران كنم.
بهزاد: تو فعلا يه فكري بكن كه امشب كتكه رو خوردي.
من: از خداشونم باشه دختر لوسشونو نجات دادم.
بهزاد: خداحافظ من: به سلامت.
سريع يه دوش گرفتم و اومدم بيرون، كت و شلوار قهوه اي با لباس شيريمو پوشيدمو كروات قهوه ايمو زدم و موهامو درست كردم. ساعت رأس نه بود و قيافم طبق معمول عالی...
درسته نميخوام دختره رو بگيرم ولی اين دليل بر اين نميشه كه تيپ نزنم ديگه...
رفتم توي اتاق نفس، حالا آروم خوابيده بود و ديگه هذيون نميگفت، هنوز تب داشت ولی نه به شدت قبل، سرمش تموم شده بود آروم درش آوردمو جاشو پنبه گذاشتمو چسب زدم سرمو آروم به سرش نزديك كردمو موهاي مشكی بلندشو كه روي بالش پخش شده بود بوسيدم...
بوي موهاش فوق العاده بود...
خيلی ديرم شده بود، بايد هرچه سريعتر راه ميوفتادم.
توي حياط رفتم و در اتاق اشرف خانومو آروم زدم كه خودش اومد دم در، همينطور كه توي صورتش می زد گفت
اشرف خانوم: اي واااي خدا مرگم مادر تو كه هنوز اينجايی؟؟؟ مامانت ميكشتت...
romangram.com | @romangram_com