#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_164



هر چی گفتم هيچ فرقی نكرد...

ساعت هشت و خورده اي بهزاد رسيد، با عجله درو باز كردم و اومد داخل من: كجايی تو پسر؟ چقدر دير اومدي..

بهزاد: ترافيك بود، كجاس خواهرت؟ باهم رفتيم توي اتاقش

بعد از معاينه كردنش يه سرم زد و دوتا آمپول فرو كرد توشو يه داروهايی كه لازم داشتو گذاشت



چشه؟

بهزاد: بايد فشار عصبی باشه نگران نباش تا فردا خوب ميشه.

من: ممنون داداش لطف كردي، جبران می كنم، سرمش كی تموم ميشه بهزاد: تا نه ايشالا.

من نميشه سرعتشو زياد كنی؟ عجله دارم بايد برم بيرون.

بهزاد: كجا ميخواي بري؟ چی از خواهرت واجب تر؟

من: خير سرم خواستگاري، مامان اينا رفتن من از شركت اومدم خونه ديدم اين اينجوريه...

موبايلم زنگ خورد، يا خدااااا كمك مامان آتيه...

من: جانم مامان؟ آتنا: كجايی پس آرمان؟

من: شركتم مامانم گفتم كه كار دارم نه به بعد ميام...

آتنا: تو هنوز شركتی؟ راه بيوفت پسر آبرومون رفت.



من: مامان كار دارم بخدا پيچ آورده تا نه و نيم ده ميام.

آتنا: اصلا نيا، الهی من بميرم از دست تو راحت بشم ايشالا.


romangram.com | @romangram_com