#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_150

بخاطر تو كه ميخواي منو نديد بگيري داماد بشی!!!

آرمان وقتی بی جواب موند چونمو گرفت بالا و تقريبا داد زد آرمان: ميگم چرا گريه ميكنی؟ چه مرگته؟ عصبی دستشو كنار زدم و گفتم

من: به تو چه؟ براي گريه كردنم بايد از تو اجازه بگيرم؟ برو بيرون....

آرمان: تا نگی چته پامو از توي اتاقت بيرون نميزارم ....

من: هيچی نيست، فقط دلم گرفته...

آرمان: دل آدم مرض نداره بيخود بگيره، يه دليلی داره ديگه...

همين الآن ميخوام دليلتو بدونم.

نفس: نه دليل نداره، دل من مرض داره بيخودي ميگيره...

آرمان: ديوونه اي ديگه...

من: آره، آره ديوونه ام، خوب شد؟ حالا كه مطمئن شدي گم شو برو بيرون...

آرمان: با من درست حرف بزن، بلند شو دست و صورتتو بشور بريم پايين.

من: نميخوام نميخوااااااام راحتم بزار...

آرمان: نفس نخوره تو دهنت، پاشو لجبازي نكن.

صورتمو بهش نزديك كردم و همينطور كه زار ميزدم گفتم من: بيا بزن، بيا بزن توي دهنم....

تو كه صد بار زدي اينم روش، د بيا ديگه چرا واستادي نگام ميكنی مگه نميخواستی بزنی؟ آرمان دندوناشو با خشم روي هم فشار داد و گفت

آرمان: به درك ،انقدر چيزي نخور تا بميري بيام سر قبرت حلواتو بخورم ايشالا...

اينو گفت و از اتاق رفت بيرون....

درو محكم كوبيد به هم كه با كوبيده شدنش از جا پريدم.

با رفتنش ولو شدم روي تخت و بغضمو توي بالشت همراه با مشت هايی كه روي تخت ميزدم خالی كردم...


romangram.com | @romangram_com