#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_149
همش ميخوام فكر كنم داداشمه جاي داداش نداشتم، ولی نميشه نميتونم....
نيست ،لامصب نيست جاي داداشم....
اون عشقمه عشق...
با صداي تقه ي در، دست از صحبت كردن با خودم و خدا برداشتم.
به خودم توي آيينه نگاه كردم، افتضاح بود، محاله هر كی منو ببينه نفهمه كه گريه كردم.
آتنا جون و فرزاد خان و آرام و اشرف خانوم از پايين براي شام صدام زدن و خدارو شكر منو نديدن....
گفتم كه گشنم نيست و شامشونو بخورن، ولی حالا انگاري يكی او مده بالا، الانه كه آبروم بره اي خدا...
توي مرگ مامان و بابا، وقتی بهم تجاوز شد انقدر گريه نكرده بودم كه حالا كردم....!!!
صدامو صاف كردم و گفتم من: بله؟
با صداي خشك و بی احساس آرمان باز قلبم ديوونه وار كوبيد توي سينم...
آرمان: نفس، چرا نمياي شام؟ همه منتظر توان...
بلند گفتم
من: گفتم كه گشنم نيست، شما بخورين من نميخوام.
آرمان: تو هنوز ياد نگرفتی همه بايد سر ميز شام حاضر باشن حتی اگه سير باشن و ميل نداشته باشن؟؟ عاجزانه گفتم
من: تورو خدا ول كن آرمان، نميخوام نميام...
حوصله....
هنوز حرفم تموم نشده بود يهو در باز شد و آرمان اومد توي اتاق و با عصبانيت گفت آرمان: يعنی چی...
با ديدن قيافه من حرفشو نيمه تموم گذاشت و اخماشو كشيد توي هم وگفت آرمان: چته تو؟ اين چه قيافه ايه؟ چرا گريه ميكنی باز؟ با اين حرف آرمان گريم شدت گرفت و هق هقم بلند شد....!!!!
چی می گفتم؟ می گفتم بخاطر توئه؟
romangram.com | @romangram_com