#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_151
خدايا بسه ديگه توان ندارم گريه كنم....
بايد برم توي فكر لباس عروسی براي دامادي آرمان....!!!
واسه ي دامادي تنها پسري كه توي زندگيمه....
براي تنها مذكري كه ازش نميترسم....!!!
بايد بشينم دامادي عشقمو تماشا كنم و صدام در نياد، كاري از دستم بر نياد...!!!
*فصل بيست و دوم*
در اتاق نفسو به قدري محكم بهم كوبيدم كه خودم از صداي بسته شدنش از جا پريدم....
با ديدن اشكاش حسابی بهم ريخته بودم ،يعنی چيشده كه انقدر گريه كرده؟ چشماش باز نميشد، شده يه خط...
پله هاي مار پيچ اتاق تا پايينو دو تا يكی پايين رفتم و خودمو رسوندم به آشپزخونه، همه دور ميز بودن و اشرف خانومم داشت غذارو ميكشيد....
آرام: چی شد نيومد؟
من: چرا الان تو بغلمه منتها شده روح تو نميبينيش.
آرام: چته بابا بد اخلاق؟ باز كه داري پاچه ميگيري...
من: نفس چشه؟
آرام: چميدونم چيشده مگه؟ من: داره گريه ميكنه...
آتنا: چرا گريه؟ من: نميدونم.
فرزاد: راحتش بزارين شايد دلش واسه مامان و باباش تنگ شده...
راست ميگه چرا به ذهن خودم نرسيد؟ بايد هرجوري شده آرومش می كردم.
romangram.com | @romangram_com