#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_144
عرفان: والا منكه نيستم...
عليرضا: منم كه فقط يه دوس دختر دارم فقطم با همونم....
اشكان: اينم واسه من شد عبرت تا با يكی باشم...!!!
من: خوب شد شروين مرد بلكم شما آدم شين....!!!!!
حالا برنامه چيه ميخوان چيكار كنن؟ عليرضا: قراره فردا تشيع كنن...
من: باشه پس من ميرم ديگه شركت كار دارم.
اشكان: باشه باز ما خبر مراسمو ميديم.
من: اوكی، فعلا.
بعد از خداحافظی از بچه ها رفتم و به باباش تسليت گفتم ....
حالم انقدر گرفته و داغون بود كه اصلا حس و حال شركت رفتنو نداشتم، راه افتادم سمت خونه و با خودم فكركردم كه مگه يه رابطه چقدر ميتونه مهم باشه كه آدم بخاطرش هر كاري بكنه؟
فوقش اگه خيلی صبرت تموم شده و موقعيت ازدواجم نداري كه شروين داشت صيغه رو كه ازت نگرفتن!!!....
حداقل ديگه حروم نيست، گناه نيست، كثافت كاري نيست...
اصلا دلم نميخواست توي مراسماتش شركت كنم، توي مراسم كسی كه بخاطر كثافت كاري و هواي نفس مرده....
كسی كه مردنشم با گناه بود ،خودكشی يه گناه كبيره...
ولی خب بخاطر باباش فقط يدونه از مجلساشو ميرفتم و تموم.
واسش ناراحت بودم ولی به نظرم حقش بود، خدا خوب تقاص كارهاشو داد ...
اون بايد عبرتی بشه واسه بقيه...
تازه اين مال اين دنيا بود و هنوز اون دنياي ديگه كه من بهش اعتقاد دارم و اون نداشت مونده....
دنيايی كه الآن شروين اونجاست و داره ميبينه و درك ميكنه و به راست بودنش رسيده...
romangram.com | @romangram_com