#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_143

اشكان: اينجا خونه مجرديه يكی از بچه هاي دانشگاه شروينه....

عليرضا: ظاهرا شروين و هامون و رامين كه توي دانشگاه باهم بودن همشون اهل دختر بازي بودن...

عرفان: اينجا خونه ي هامونِ، هر روز يه نفر ميرفته يه دختر پيدا ميكرده و بعد از اينكه مخشو ميزده مياورده اينجا و زنگ ميزده اون دوتاي ديگم بيان...!!!

من: خب؟؟؟

اشكان: دختره رو ميبردن توي اتاق و نوبتی ميرفتن سراغش، ديشب مثل هميشه اين اتفاق ميوفته و شروين آخرين نفر ميرسه و آخرين نفرم ميره توي اتاق...



عليرضا: يه ساعتی ميگذره ميبينن اينا نيومدن و صدايی هم ازشون در نمياد، در ميزنن درو باز نميكنن....

آخر درو ميشكنن كه ميبينن....

عرفان: شروين هم رگ خودش هم دختره رو زده و دوتاشون مردن.....

شونه بالا انداختم و گفتم

من: شروين چرا بايد اينكارو بكنه؟

عليرضا: دِ اهَ خري ديگه، دختري كه توي اتاق بوده خواهرش بوده...

ناخودآگاه لبمو به دندون گرفتم...

مخم سوووووت كشيد، اي وااااي راست ميگن قبلا من همينو گفته بودم...

پيشونيمو مالوندم و گفتم

من: نه دروغ ميگی؟ يعنی الآن شراره ام؟ اشكان سرشو تكون داد و گفت اشكان: هم شروين هم شراره....

من: بيچاره مامان و باباش، همين دوتا بچه رو داشتن...

عرفان: پدر و مادري كه عرضه ندارن تو تا بچه ي خوب تربيت كنن همون بهتر كه اصلا بچه نداشته باشن، مايه ي ننگ جامعه ان اينا....!!

من: حالا نكه خوداتون پاك پاكين اهل هيچی نيستين....


romangram.com | @romangram_com