#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_142
اومدم ادامه حرفمو بزنم كه صداي بوق ممتد گوشی بهم فهموند علی قطع كرده....
بيخيال كار مهمم شدم و سريع از روي صندلی بلند شدم، سفارشات لازمو به بچه ها كردم و از در شكرت زدم بيرون...
آسانسور ها هيچ كدومشون توي طبقه ما نبودن، منتظر اومدن آسانسور نشدم و از پله ها دوييدم پايين.
با تمام سرعت راه افتادم طرف آدرسی كه علی فرستاده بود.
نميدونستم آدرس كجاست؟
يه خونه توي الهيه بود، صداي گريه و همهمه و لحن خشك و سرد عليرضا نميتونست يه شوخی احمقانه باشه....!!!
نميدونم چقدر فكر كردم و توي راه بودم تا رسيدم به محل مورد نظر....
دور خونه شلوغ و پلوغ بود و دوتا ماشين آمبولانس و پليس اونجا بود.
باباي شروين لب جوب نشسته بود و بيصدا اشك ميريخت، مامانشم غش كرده بود و يه عده آدم روي سرش...
اينا همه نشون دهنده ي اين بود كهشوخی در كار نيست....
خوب بود مشكی تنم بودا...!!!
ماشينو پارك كردم و رفتم سمت عليرضا و اشكان و عرفان كه باقيافه داغون داشتن صحبت می كردن.
ناباورانه نگاهشون كردم و گفتم
من: اينجا كجاست چه بلايی سر شروين اومده؟
عرفان: يكی يكی بپرس بابا...
عليرضا: همون چيزي شد كه تو فكرشو ميكردي...
با تعجب گفتم
من: من؟ من چه فكري ميكردم؟ خودمم يادم نمی اومد...!!!
romangram.com | @romangram_com